[][][]... کلبه چوبی ...[][][]

غرور را به هر دادگاهی می برم

و او را محکوم و تو را باور می کنم.

بگذار تنهاییم را با وجود تو قسمت کنم

و وجود تنهایم را با همراهی تو از تنهایی در این غروب دلتنگی ها دراورم

بگذار چشمانت مرا ببینندکه چگونه

در این غروب بی کسی اشک چشمان مرا دوره کرده است

و با سوز بر زمین می ریزند


+نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر 1391ساعت11:34توسط kolbecho0bi | |

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید