[][][]... کلبه چوبی ...[][][]


وقتی میـــروی

 


حواست باشـد

 

 

"حتماً خدانگهــــــدار بگویی!"

 


تا خدا حواسش را بیشتر به من بدهد...

 


آخر میدانی


خــــــــــــدا


به هوای تو مرا رها کرده است ..

+نوشته شده در یکشنبه 08 مرداد 1391ساعت12:23توسط kolbecho0bi | |

سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی…..
گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی…..

 

 

دیوانه باران زده


سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی…..
گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی…..
گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی….. او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت :
دیوانه باران زده

+نوشته شده در جمعه 06 مرداد 1391ساعت19:02توسط kolbecho0bi | |

به چشم من نگاه نکن دوباره گريت مي گيره
  ساده بگم که عشق من بايد تو قلبت بميره
فاصله بين من و تو از اينجا تا آسموناست
خيلي عزيزي واسه من اما زمونه بي وفاست
براي اين در به دري تو بهترين گواهي

دروغ نگو که مي دونم تويي که چشم به راهي


+نوشته شده در جمعه 06 مرداد 1391ساعت18:57توسط kolbecho0bi | |


 

سهم من از زندگي هيچ  بود

 

 

 

 

 

 

دل به هرکس خوش نمودم پوچ  بود

 

 

 

 

 

 

 

 

رنج غربت به تن خسته نشست

 

 

 

 

 

 

 

 

درد تنهايي عمرم را شکست

 

 

 

 

 

 

 

 

روزگارم بر خلاف آرزوهايم گذشت

 

 

 

 

 

 

 

 

يک شبي عاشق شدم سالها پشيماني گذشت

 

 

 

 

 

 

 

 

سر گذشت ديگران عبرت نشد

 

 

 

 

خودم شدم عبرت براي ديگران.

+نوشته شده در پنج‌شنبه 05 مرداد 1391ساعت19:52توسط kolbecho0bi | |


 
کل دنیا را هم که داشته باشی...

 

 

باز هم دلت می خواهد... 

 

 

بعضی وقت ها... فقط بعضی وقت ها... 

 

 

برای یک لحظه هم که شده... 

همه ی دنیای یک نفر باشی...!

+نوشته شده در پنج‌شنبه 05 مرداد 1391ساعت19:41توسط kolbecho0bi | |

این بـــار کــــه آمدی دستانت را روی قلبم بـــگذار
تـــــا بفهمی
این دل
با دیدن تــو…
نمی تپد..میلـرزد!!

+نوشته شده در پنج‌شنبه 05 مرداد 1391ساعت19:34توسط kolbecho0bi | |

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد...؟؟

نمی دانم کوزه گر، از خاک اندامم چه خواهد ساخت...

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد...

گلویم سوتکی باشد، به دست کودکی گستاخ و بازیگوش...

و او یکریز و پی در پی...

دمِ گرمِ خوشش را بر گلویم سخت بفشارد...

بدین سان بشکند در من

ســــــــــــــکوت مرگبارم را...... .  

                                      دکتر علی شریعتی.

+نوشته شده در چهارشنبه 04 مرداد 1391ساعت19:01توسط kolbecho0bi | |

تمام سهم من از دنیای تو

 

جز غم و اندوه و باورهای خیالی چیزی نبود

 

پس خداوندا سهم من از شادیهایت کجاست؟

+نوشته شده در چهارشنبه 04 مرداد 1391ساعت19:01توسط kolbecho0bi | |

تمام دنیای منی

تا اسم تو می آید
 
  
اخمو ترین واژه ها هم
 
 
لبخند می زنند
 
 
و خیالم
 
 
دسته گل به آب می دهد

+نوشته شده در چهارشنبه 04 مرداد 1391ساعت18:51توسط kolbecho0bi | |

وقتی نگاهت غمگین است قطره های پشت شیشه هم بغض می کنند…………نگاهت بی آواز است حتی باران هم شوقی برای بارش ندارد……..وقتی لبخندت ماتمکده ی چشم های بارانی ات می شود چکاوک حتی در باران هم می میرد……………وقتی نگاه زیبایت بی باران است دیگر آمدن بهار هم بهانه ای می شود برای فصل ها…………مگر میشود غریب باران غم نگاهت را ت…حمل کند و آن را به تنهایی به دوش بکشد؟ وقتی صدای نگاهت دیگر مرا صدا نمی کند………..دیگر هیچ بهانه ای برای لبخند نگاه من نیست………………بگذار حداقل غم غمگینی نگاه تو را به دوش باران بکشم……….می دانم نمی خواهی ولی بگذار سهیم غمگینی نگاهت باشم……………صدای نگاهم که برای غم چشمانت می گرید پیشکش نداشتن من در دل بی انتهایت…………….

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

+نوشته شده در چهارشنبه 04 مرداد 1391ساعت18:50توسط kolbecho0bi | |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران