[][][]... کلبه چوبی ...[][][]

هرگز نفهمیدم فراموش کردن دَرد داشت
 

یا فراموش شُدن
 

 

به هر حال دارَم فراموش میکنم
 

"فراموش شُدنم را "

+نوشته شده در پنج‌شنبه 09 خرداد 1392ساعت22:13توسط kolbecho0bi | |

دیروز ما زندگی را به بازی می گرفتیم

امروز او مارا

فردا...؟

 آنچه نامش زندگی بود مارا کشت ...

مانده ام انچه نامش مرگ است با ما چه خواهد کرد

+نوشته شده در پنج‌شنبه 09 خرداد 1392ساعت22:12توسط kolbecho0bi | |

 

 

تـازگـیـا مـُد شـده مـیـگـن عـشـقـت رو ول کـن بـره

 

 

 

 

 
اگـه بـرگـشـت مـال خـودتـه ،
اگـه بـرنـگـشـت از قـبـل هـم مـال تـو نـبـوده !

لـعـنـتــــــــــــــی کـفـتـر بـازی مـی کـنـیم مـگـه ؟

+نوشته شده در پنج‌شنبه 09 خرداد 1392ساعت22:09توسط kolbecho0bi | |

 
همیشه دلتنگی به خاطر نبودن کسی نیست !!!


گاهی بخاطر بودن کسی ست که حواسش به تو نیست .

+نوشته شده در پنج‌شنبه 09 خرداد 1392ساعت22:06توسط kolbecho0bi | |

خدایا .....

 

بدون نوازش های تو .....

 

میان دست های زندگی

 

مچاله می شویم ...

نوازشت را از ما مگیر !!!

 

+نوشته شده در پنج‌شنبه 09 خرداد 1392ساعت22:04توسط kolbecho0bi | |

زندگےیعنی بازے ...
سه ،בפּ ، یڪ … سوت בاور...
بازے شروع شـב!!!
בפیدے ، בست פּ پا زدے ، غرق شـבے ، בل شکستے ، عاشق شـבے
بے رحم شـבے ، مهرباטּ شـבی… بچــﮧ بوבے ، بزرگـ شـבے ، پیر شـבے


سـوت בاور
بازے تمام شـב... زنـבگے را باפֿـتے
اشڪاتـو پاڪ ڪن...
همسفر گاهـے بایـב بازے رو باפֿـت
اما اینو یاבت باشــﮧ باز میشــﮧ زنـבگے رو ساפֿـت (!)

+نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت 1392ساعت18:39توسط kolbecho0bi | |

خــــوش بــــه حالــــش ...!
خــــوش بــــه حــــال کســــی کــــه ,
وقتــــی در آغوشــــت آرام گرفــــت ...
بــــه او میگویــــی :
قبــــل تــــر از تــــو ، هیــــچ کــــس نبــــود در افکــــارم ........!

+نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت 1392ساعت18:37توسط kolbecho0bi | |

تاریکی اتاقم شکسته می شود با نوری ضعیف …
لرزشی روی میز کنار تختم میفتد …
از این صدا متنفر بودم اما …
چشم هایم را میمالم …
new message …
تا لود شود آرزو می کنم … کاش تو باشی …
سکوت می کنم ، آرزوی بی جایی بود !

+نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت 1392ساعت18:36توسط kolbecho0bi | |

چه لالایی سوزناکی ست
لالایی دلتنگی
دیگر بالشم هم از بر شده
و هرشب با من همدرد میشود
وقتی
خیسی اش را با صورتم حس میکنم
بابا!!
چه سوزناک می خواند دلم"نبودنت"را

+نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت 1392ساعت18:35توسط kolbecho0bi | |

تیک تیک ثانیه ها در گوش دقایق می خوانند...

و دقایق برای ساعتها نجوا می کنند...

ساعتها، روزها را به بازی می گیرند...

و روزها ،ماه ها را...

و ماه ها، سالها را...

و این چنین می شود که ایام می گذرد...

ومن روزهای بی قراری و دلتنگی و تنهاییم را...

با هزار روایت بی الفبا از حضور تو ترسیم می کنم...

و می گویم :

انگار همین دیروز بود...

+نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت 1392ساعت18:33توسط kolbecho0bi | |

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟