[][][]... کلبه چوبی ...[][][]

دلـــم می لـــرزد هـــر گــاه صــدای جدیـدی سلام می کــند
قــلبم می کـــوبد
نفـــسم تـــنگ می شود
دســـتانم بــه لـــرزه می افــتند
مـــن دیگــر کـــشــش خداحـــافظــی نــدارم

+نوشته شده در شنبه 04 آذر 1391ساعت20:08توسط kolbecho0bi | |

یه جـآیے باید دسـتـِ آدمـآ رو بکشے

نـِگه شـوטּ دارے ؛

صورتـشوטּ رو میوטּ دستـآتـ مُحـکـم بگیرے

بگے : بـبـیـטּ ...

مـטּ دوستـتـ دآرم ، نــــرو !

+نوشته شده در جمعه 03 آذر 1391ساعت18:04توسط kolbecho0bi | |

روزے که قلبمو شکستے

اینقد صداش بلند بود که

همه ے  دنیا شنیدטּ

+نوشته شده در جمعه 03 آذر 1391ساعت18:02توسط kolbecho0bi | |

از وقتے تو را ترک کردم ...

سیگار همدم تنهایے هایم شده

همه میگویند "ترک کטּ "..

ولے نمے دانند که

من یک بار طعم تلخ ترک بهترینم را چشیده ام...

+نوشته شده در جمعه 03 آذر 1391ساعت18:00توسط kolbecho0bi | |

چند روزه که قلبم بے تابے تو رو مےکنه.

بهش قول دادم که زودے میارمش پیش تو..

حالا موندم چه جور ےبه قولم عمل کنم...

+نوشته شده در جمعه 03 آذر 1391ساعت17:59توسط kolbecho0bi | |

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی كاری خسته و كسل شده بودند.ناگهان ذكاوت ایستاد و گفت بیایید یك بازی بكنیم مثل قایم باشك.همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی كه کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول كردند او چشم بگذارد.دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع كرد به شمردن .. یك .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان كرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مركز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل كیسه ای كه خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان كردن عشق مشكل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج ... نود و شش. هنگامی كه دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یك بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین كسی را كه پیدا كرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت كه به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مركز زمین، یكی یكی همه را پیدا كرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه كرد تو فقط باید عشق را پیدا كنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.

دیوانگی شاخه چنگك مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست كشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او كور شده بود! دیوانگی گفت من چه كردم؟ من چه كردم؟ چگونه می توانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان كنی اما اگر می خواهی كمكم كنی می توانی راهنمای من شوی.

و اینگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
 

+نوشته شده در جمعه 03 آذر 1391ساعت17:51توسط kolbecho0bi | |

 

✗   تمام چیزی که باید از زندگی آموخت ،  ✗


✗  تنها یــــک کلمه است  ✗


✗  "میگذرد"  ✗


✗  ولی دق می دهد تـــــا بگــــــــــــذرد...  ✗


˙·٠•●♥ليلـــے♥●•٠·˙

✗ ✗ ✗ ✗

+نوشته شده در پنج‌شنبه 02 آذر 1391ساعت19:23توسط kolbecho0bi | |

 

✗خستــــــــه ام ... خستـــــــه ... ✗

 

✗نــه اینکـــه کـــــوه کنـــده باشــم نـــه!✗

✗دل کنــده ام دل ...!✗

✗از تمـــام دنیـــــــــــــــا و آدم هـایـــــــــش ...✗


˙·٠•●♥ليلـــے♥●•٠·˙

✗ ✗ ✗ ✗

+نوشته شده در پنج‌شنبه 02 آذر 1391ساعت19:22توسط kolbecho0bi | |

+نوشته شده در پنج‌شنبه 02 آذر 1391ساعت19:20توسط kolbecho0bi | |

دلـم گرفته ..!!

 

میدونـــم که میدونـی چـــرا ...


+نوشته شده در پنج‌شنبه 02 آذر 1391ساعت19:15توسط kolbecho0bi | |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران