[][][]... کلبه چوبی ...[][][]

 

 

خاموش بود و تاریک...او که پر از صفا بود
پا بند عهد بسته...پیمانه ی وفا بود

کاغذ را خط خطی کرد...با یک قلم پر از درد


از درد دل چه گوید...او مرد در شبی سرد
می خواست تا بگرید...خالی شود نمیشد


انگار بغض میخواست...جاری شود نمیشد
مردی که آرزو داشت...روزی ستاره میچید


حالا به جای امید...فصل خزانو میدید
میخواست سوز عشق و ساز خوش ترانه


آهنگ باد وحشی...رقص گل و جوانه
آهنگ تازه ای از احساس عاشقانه


جرمش بگوید اما سودش چه بود حالا؟
جز اینکه راز پنهان خواهد شد آشکارا


میخواست با کسی از راز دلش بگوید
اما کجاست یاری تا درد دل بجوید؟


میخواست با کسی از راز دلش بگوید
اما کجاست یاری تا درد دل بجوید؟


حال تو حال من را افسرده کرد و خسته
پرسیدم اسم او را گفتند دل شکسته...گفتند دل شکسته...دل شکسته............


+نوشته شده در شنبه 19 فروردین 1391ساعت18:44توسط kolbecho0bi | |

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید