[][][]... کلبه چوبی ...[][][]

مدت هاست که از حرف زدن میترسم!!!

و تو تنها صدای سکوتم را به یاد می آوری...

اما این بار به خاطر امروز برایت می گویم...

بخوان!!!

.

.

.

خواندی!!!

دیدی که چقدر ناگفته داشتم!!!؟؟؟

همه این را غرور نامیدند حتی تو!!!

اما این بار فکرم را ساده نوشتم تا همه بخوانند...!!!


+نوشته شده در دوشنبه 08 خرداد 1391ساعت11:58توسط kolbecho0bi | |

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید