[][][]... کلبه چوبی ...[][][]

دلم بوى توگرفته است!
آنقدركه عطرش تاهفت سالگى ام پيچده است
حالاديگرگلهاى باغچه جواب سلام من رانمى دهند!!
///////////////////
ازپنجره سراغ آفتاب رامى گيرم
هنوزبيدارنشده است!
سيگارم راخاموش مى كنم
و رويايت رابه آغوش مى كشم
درامتداداتاق نورمتولدمى شود
وحال پنجره جريان دارد درمن!
///////////////////
اين روزهاحالم روبه راه نيست
ناگريزبه اتفاق تو
وهرزه علف هاى باغ
حالاخدارامى پرسيم!
ازمن خسته تراست!
///////////////////
پشت پنجره دست تكان مى دهى
ديگرخودم راازكوچه عبورنمى دهم
پله هاتمام مى شوند
ومن هنوزبه تونرسيده ام!
//////////////////
اينجا به جزسكوت هيچ حرفى نيست
وتوگاهى پرازلبخند
مى پرسى آقا؟
شماچندسال سن داريد؟
ومن آينه را درجيب قايم مى كنم وپاسخ مى دهم
امسال پاييزخوبيست!
هنوزچندقدم مانده است به سقوط

 


+نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391ساعت11:31توسط kolbecho0bi | |

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید