[][][]... کلبه چوبی ...[][][]

 

ياد گرفته ام ....

 

در حسرت فردای تو تقویمو پر می کنم

هر روز این تنهایی رو فردا تصور میکنم

هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست

اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست

بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست

غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست

شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست

زآشنایان کهن یار و پرستاری نیست

فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر

کاندر این شهر طبیب دل بیماری نیست

دلم تنگ است..


+نوشته شده در سه‌شنبه 15 فروردین 1391ساعت12:28توسط kolbecho0bi | |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران