[][][]... کلبه چوبی ...[][][]

همه با انگشت مرا نشان می دهند، صدایی از همهمه ها به گوشم میرسد: « او همان مجرم است اعدامش کنید »

قاضی می رسد.

می گوید:«  تو مجرمی؟ »

می گویم:«  بله »

می گوید: « جرمت چیست؟ »

می گویم: « عاشقی »

می گوید: « می دانی جزای آن چیست؟»

می گویم: « مرگ»

من مردم و حکم قاضی به دستان معشوقم اجرا شد


جرم بی بخشش من ننگ عاشق شدنه                  من مردم و دستای تو قاتل منه

+نوشته شده در دوشنبه 05 تیر 1391ساعت11:07توسط kolbecho0bi | |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران