[][][]... کلبه چوبی ...[][][]

 

روزی مجنون از سجاده شخصی عبور می کرد...

 

شخص گفت:مردک در حال راز ونیاز با خدا بودم تو چگونه این رشته را بریدی؟؟؟؟

 

مجنون لبخندی زد و گفت :عاشق لیلی بودم و تو را ندیدم !!!

 

تو عاشق خدایی و مرا دیدی...؟؟!!!

 


+نوشته شده در سه‌شنبه 17 مرداد 1391ساعت17:17توسط kolbecho0bi | |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران