[][][]... کلبه چوبی ...[][][]


 

غروب پاییز   برگهای ریز ریز   در انتظار یک عزیز

 

 

سالهاست که نشسته ام

 

 

   اشــک هـایـــم  جــاریــســت    ابرها به احــتـرام مــن نمـــی بـــارنــد

 

 

    آواز غمناک بر زیر لب دارم       قناری ها هم به احترام من نمی خوانند

 

 

تنها یادگار من از او قاب عکسی از روی زیبای اوست

 

 

زمزمه های گـوش مــن صـدای پـاک و بــی ریا اوست

 

 

دل تــا ابـد در انـتــظــــار نـگــاه مـســـتــانــه ی اوست

 

 

از او شعر مینویسم امــا شــعر ناتوان از وصف اوست

 

 

وقتی که او بار سفر بست

 

 

دل عاشق خود را از من کند و به خاک پیوست !

آری، تا زنده ام در انتظارم ، انتظاری بی پایان


+نوشته شده در جمعه 19 خرداد 1391ساعت19:12توسط kolbecho0bi | |

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید