[][][]... کلبه چوبی ...[][][]


 

مرا دیوانه نامیدند...

 

 

به جرم دلدادگیهایم

 

 

به حکم سادگیهایم

 

 

مرا نشان یکدیگر دادند و خندیدند!!!

 

 

مرا بیمار دانستند...

 

 

برای صداقت در حمایتهایم

 

 

نجابت در رفاقتهایم

 

 

نسخه تزویر را برایم تجویز کردند!!!

 

 

مرا کُشتند و با دست خود برایم چالهای کَندند...

 

 

به عمق زخمهایم

 

 

به طول خستگیهایم

 

 

یوسف را در چاه انداختند و تیره پوشیدند!!!

 

 

منِ بیمارِ دیوانه٬نمیخواهم رهایی را از چاه تنهایی...

که مردن در این اعماق تاریکی٬به از با آدمکها زیستن در باغ رویایی...


+نوشته شده در جمعه 12 خرداد 1391ساعت17:38توسط kolbecho0bi | |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران