[][][]... کلبه چوبی ...[][][]

  

چشم های بارانی ام.. 

تصویر دل را بر تو منعکس می کند!

خواسته ام بر زبانم جاری نمیشود

از درونم با آتشی،

بر کلمات زبانم شعله ای میکشد

از چه بود که چشمانت حرف های دروغین را باور کرد

و چشمهای بارانی ام را باور ندارد!

بر دل زخمی ام چاره ای نیست

یک انسان...

یک نگاه...

چهره اش را برگردانَد،

از این ویترین مه آلود !   

از چه چشمانت آهن پاره های پشت ویترین را باور کرد

اما تولد
الماسهای چشمانم را ندید!


+نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور 1391ساعت12:12توسط kolbecho0bi | |

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید