[][][]... کلبه چوبی ...[][][]

  •  
    یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند
  • جلوی ویترین یک مغازه می ایستند....

http://cafeyeman.persiangig.com/image/547914_454181091280284_2107779657_n.jpg

ادامه مطلب ...

 

 



  • یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند
  •  
    جلوی ویترین یک مغازه می ایستند
  •  
    دختر:وای چه پالتوی زیبایی
  •  
    پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟
  •  
    وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده
  •  
    پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟
  •  
    فروشنده:360 هزار تومان
  •  
    پسر: باشه میخرمش
  •  
    دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟
  •  
    پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش
  •  
    چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند
  •  
    دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری
  •  
    پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه:
  •  
    مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کنم
  •  
    بعد از خرید پالتو هردو روانه پارک شدن
  •  
    پسر:عزیزم من رو دوست داری؟
  •  
    دختر: آره
  •  
    پسر: چقدر؟
  •  
    دختر: خیلی
  •  
    پسر: یعنی به غیر از من هیچکس رو دوست نداری و نداشتی؟
  •  
    دختر: خوب معلومه نه
  •  
    یک فالگیر به آنها نزدیک میشود رو به دختر میکند و میگویید بیا فالت رو بگیرم
  •  
    دست دختر را میگیرد
  •  
    فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده ای درخشان عاشقی عاشق
  •  
    چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق میزند
  •  
    فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با موهای مشکی و چشمان آبی
  •  
    دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند
  •  
    پسر وا میرود
  •  
    دختر دستهایش را از دستهای فالگیر بیرون میکشد
  •  
    چشمان پسر پر از اشک میشود
  •  
    رو به دختر می ایستدو میگویید :
  •  
    او را میشناسم همین حالا از او یک پالتو خریدیم
  •  
    دختر سرش را پایین می اندازد
  •  
    پسر: تو اون پالتو را نمیخواستی فقط میخواستی او را ببینی
  •  
    ما هر روز از آن مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از آنجا چیزی میخواستی چقدر ساده بودم نفهمیدم چرا با من اینکارو کردی چرا؟
  •  
    دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتی پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد.
  •  
    مردشور هرچی فالگیر و دختر اینجوری را ببره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در پنج‌شنبه 28 دی 1391ساعت20:15توسط kolbecho0bi | |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران