[][][]... کلبه چوبی ...[][][]

رخصتی ده پرسمت ...


هیچ گذر کردی،در آن کوچه، که نامش بود: معرفت


ساکنانش بامرام بودند گویا،جزیکی باسایه لرزان ، روی دیوارِگلی ، از هرجهت...


گر چه بن بست بود،آن کوچه،چون رگ های بدن تا قلب من ...!


آخرین خانه در آن کوچه تو بودی خوبه من....


با زبان عامیانه END شعرم می شود ....


آخر ِِ آخرشی ... ( )




+نوشته شده در شنبه 19 فروردین 1391ساعت20:46توسط kolbecho0bi | |

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید