[][][]... کلبه چوبی ...[][][]


 


من اما

 

به تو كه ميرسم مكث ميكنم

 

انگار در زيباييت چيزي را جا گذاشته ام

 

مثلا در صدايت آرامش

 

يا در چشمهايت زندگي

 

اما تو ...

 

انگاار نميبيني مرا !!

 

درد دارد وقتي ...

من عاشقانه هايم را مينويسم ...

ديگران ياد عشقشان مي افتند...

 

اما تو بي خيالي!!!


 

داشتم احتمال آمدنت را حساب ميكردم ...

وقت تمام شد...

به جواب نرسيدم...

بيرون كه آمدم،تازه فهميدم اشتباهم  كجابوده است...!!

تو اصلا قرار نبود بيايي...

احتمال صفر بود..

چه احمقانه مردود شدم!...

 

تو يادت نيست

ولي من خوب به خاطر دارم كه

براي داشتنت

دلي را به دريا زدم

كه از آب واهمه داشت...

 

كابوس تنهايي..

 

براي  دل  من ، هميشه "تــو" خواهي ماند...

حتي اگر مخاطب تمام اين نوشته هايم " او " شوند.

 

 

آخر چرا...؟؟

بـــاد آورده را بـــاد مي بــرد ...

قبــول ...!

امــا تـــويي كه بــا پــاهاي خودت آمــده بودي ...

تو ديگر چـــرا...؟


تـــو بـرو ...

مــــن هــمـــ بـراي اينـــكـــه راحـت بــروي مي گـويــم:

"
بــاشـد ... بـــرو ... خــيــالي نيـــسـت!!! "

امـّــا

كيـــسـت كه نــدانــد؟...

بي تـــو

تـــنـــهـا چيــــزي كــه هـســـــــت،

خيال تـــوست ...



گاهي كلام

در وصف واقعيتِ ما كم مي آورد

ناچــار

ايـن سـه نقـطـه ...


و ديگر هيچ !!



+نوشته شده در سه‌شنبه 22 فروردین 1391ساعت18:08توسط kolbecho0bi | |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران