[][][]... کلبه چوبی ...[][][]

 

 

باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد

 
آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد

 

گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت


با رعد سرفه های گران سینه صاف کرد


تا راز عشق ما به تمامی بیان شود


با آب دیده آتش دل ائتلاف کرد


جایی دگر برای عبادت نیافت عشق


آمد به گرد طایفه ی ما طواف کرد

 

اشراق هر چه گشت ضریحی دگر نیافت


در گوشه ای ز مسجد دل اعتکاف کرد


تقصیر عشق بود که خون کرد بی شمار


باید به بی گناهی دل اعتراف کرد


+نوشته شده در سه‌شنبه 22 فروردین 1391ساعت13:02توسط kolbecho0bi | |

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید