[][][]... کلبه چوبی ...[][][]

 

در کوچه های سرد و نمناک شهر

 

گام هایم را مغرورانه بر پوسته ی تاریک شب می نهادم .

 

صدای جغد های شوم و ناله های بی کسی گوش هایم را می خراشید.

 

 حضور اشباهی را در لابه لای سنگ فرش ها و

 

 انتهای تاریک و غمبار هر کوچه مرا سخت آزرده می ساخت.

 

 نفس هایم سخت شده بود .

 

 قلبم به آرامیِ قدم هایم ناقوسش را به صدا وا می داشت .

 

 نمی دانستم در این نا کجا آباد تنهایی به کدامین امید چنگ زنم.

 

 به عقل و منطق و فلسفه؟!!

 

 در زمانه ای که شیری خردمند اسیر هوس های خرگوشِ بازیگوشی خواهد شد و

 

 منطق سلطانیِ خود را در بازیهای کودکانه ی ایام به حراج می گزارد!!

 

 یا به عشق و عاشقی؟!!

 

 لفظی که در کوچه های چشمک و عشوه و ناز به قرانی بیش نمی ارزد

 

 و خروار خروارش را فریب بر دوش می کشد.

 

 نمی دانم

 

 نمی دانم ...

 

 اما به امید شکوفه ی کوچک لب قرمزی که فردا صبح به خورشید سلام می کند

 

 دستور تپیدن را برای قلبم صادر خواهم کرد.


+نوشته شده در چهارشنبه 06 اردیبهشت 1391ساعت17:08توسط kolbecho0bi | |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران