[][][]... کلبه چوبی ...[][][]


 روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید

  که زانوی غم بغل گرفته وگوشه ای غمگین نشسته 


  شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد شاگرد لب به

  سخن گشود واز بی وفایی یار صبحت کرد و اینکه دختر

 مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج

  دیگری را قبول کرده شا گرد گفت : که سالهای متمادی

     عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود وبا رفتن

     دختر به خانه مرد دیگر او احساس میکند باید برای

           همیشه با عشقش خدا حافظی کند

             

شیوانا با تبسم گفت :اما عشق توبه دخترک چه ربطی دارد؟

    شاگرد با حیرت گفت : ولی اگر او نبود این عشق

         وشورو هیجان هم در وجود من نبود؟

      شیوانا با لبخند گفت: چه کسی چنین گفته ؟

   تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل

    اتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده

   واین ربطی به دخترک ندارد هر کسی دیگری هم

    جای دختربود تو این آتش عشق را به سمت او

           می فرستادی بگذار دخترک برود !

            

     این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست مهم

     این است که شعله این عشق را در دست خاموش

     نکنی معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد!

     دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این

      اتش ارزشمند را ندارد چه بهتر !بگذار برود تا  

       صاحب  واقعی این شور و هیجان فرصت  

      جلوه گری  و ظهو ر پیدا کند ! به همین سادگی


+نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین 1391ساعت17:26توسط kolbecho0bi | |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران