[][][]... کلبه چوبی ...[][][]

چه آشوبی!

دلم تنگ است برای ناز چشمانت

برای آن شبِ شیرین


که تنها همدمم بودی


ولی افسوس در این روزها

تو نایابی و من غمگین تر از پیشم!

چه آشوبی!

چه بازاری حراجی شد!

ولی من چشم به در هستم


به امیده نگاه تلخه هر روزت!

کمی آرامتر جانم!

کمی از تو نصیبم نیست؟

نگفتی طاقتم کم بود؟

چه آشوبی!

شب است و قلبِ من محتاجِ دیدارت

چه خوابی در دلم گم شد!

نخوابیده پریدم از دو چشمانت

نگاهت کو؟

دو چشم پَر شرارت کو؟

مرا تابِ جدایی نیست


به وُجدانت ندایی ده!


بگو...


بگو یک مردِ دیوانه به عشقت عاقله شهر شد!

خرابم کن همین حالا!

خدای من...!

خدای من!


لبانش خنده را دارد!


ولی لبهای من خشک است!

چه آشوبی!

 




+نوشته شده در جمعه 25 فروردین 1391ساعت19:54توسط kolbecho0bi | |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران